خدایا می بینی نه؟

داری میبینی نه؟

من به امید دیدن توام خدایا تو!

باورم این است که جایی در این حوالی به من نگاه میکنی اما پس چرا ؟

چرا ,این روزها ادامه می یابند؟

خدایا من پُر ازسیاهی شده ام, پرُ, می ترسم ببینمت دیگر جرئت ندارم بلند صدایت بزنم! شرمگینم از خودم, از ضعفم در مقابل نفسم ,خدایا می بینی من هم عاقبت مثل این آدم ها به زمینی بودن عادت  کردم! چرا؟چون از صبر کردن خسته شدم!

آنقدر در کنار اینها ماندم آنقدر دور شدم که؛ حالا در آینه دختر غریبه ایی را می بینم که بیهوده لبخند میزند و چشمانش آری در عمق چشمانش دریایی اشک است!در حسرت فرو ریختن!

خدایا می بینی ؟اینقدر بیچاره شده ام!

مستم اما باز میگویم دستم را بگیر چون هیچ کس جز تو نیست !آری من غرق در گناهم آلود ه ام اما,در دلم تویی میدانی خودت میبینی نه ؟من تنها تو را می خواهم از ترس نرسیدن به تو از ترس از خلا نبودت این گونه شد ه ام !خدایا بگذار دیگر نترسم بگذار باری دیگر سرشار از عطر وجودت شوم  میشود,نه؟

خدایا میبینی یک نفر در این جاده تاریک به امید نور تو منتظر است ,ایستاده

منم,حوا این بار می خواهم جبران کنم دلتنگم دلتنگ آغوش تو ,اینجا تنها اتنظار آغوش تو مرا گرم میکند,این انتظار  این قدر شیرینِ که همیشه در انتظار آغوش ات صبر میکنم ,مرا ببخش دوباره منم حوا!

منتظر بخشش تو تا آخر جاده این زمین تبعیدی  می مانم!

 

 

دلم تنگ است

دلم تنگ است برای چه؟برای که؟نمی دانم!

شاید برای بی بهانه نوازش شدن بچه بودن و تنها به فکر احساس عروسک ها بودن

دلم تنگ است آنقدر که از چشمانم احساسم لبریز شده !

خسته ام بی اینکه به مقصد رسیده باشم تنها شاهد رسیدن دیگران به مقصد بود ه ام !

دلم گمی صداقت می خواهد کمی احساس دوست داشته شدن حقیقی کمی زندگی بدون دورغ و خیانت !

اینجا کجاست؟

این روزها احساس تبعیدی بودنمان را با تمام وجود لمس میکنم !

از آسمان به زمین چه تنبیه سختی!

هر چه دستم را دراز میکنم انگار که سقف آسمان بلند تر میشود و دست من کوتاه تر چه داستان عجیبی است !

و این روزها هم میگذرد نه؟میدانم که می گذرد اما دل من نمی فهمد چون فکر میکند درد هایش ابدی است بیچاره دل من هر روز وعده بهتر شدن به او می دهم اما انگار معجز ه ایی در کار نیست و آسمان کوتاه بیا نیس و این بد قولی من ابدی !